رمان ایرانی

مسلم شروع به سخن کرد. گفت: «سپاس و ستایش تنها خدایی را سزد که بندگانش را به نیکی‌ها و راستی‌ها فرمان می‌دهد و از بدی‌ها و کژی‌ها باز می‌دارد! آن‌چه اکنون از من می‌شنوید، سخن مولایم حسین است که از رنج شما در رنج است و از شادی شما شاد. به خدا سوگند! اگر همه بندگان خدا یکدیگر را به نیکی سفارش کنند و از بدی باز دارند، هیچ ضعیف و درمانده‌ای باقی نمی‌ماند. اما اکنون روزگاری است که پاکان را به ناروا می‌کشند و حق زندگی را از ضعیفان می‌گیرند. گویا حاکمان، این امت را از خود نمی‌دانند و خود را از مسلمانان جدا می‌پندارند، اما خداوند هرگز ستم‌های آنان را فراموش نمی‌کند که به هر بهانه‌ای بندگان خدا را می‌آزارند، در سنت رسولش بدعت می‌گذارند و طفلی را بر مسلمانان امیر می‌کنند که دین رسول خدا را بازیچه‌ی دنیای خویش کرده و امت اسلامی را بیچاره و ناتوان خواهد کرد.»

9789643375140
۱۳۸۸
۳۳۶ صفحه
۶۰۲ مشاهده
۸ نقل قول
بازی نویسنده را حدس بزن
دیگر رمان‌های صادق کرمیار
دشت‌های سوزان
دشت‌های سوزان خبر خواستگاری بدران از وریده وقتی به فیلیه رسید که مزعل کیفور نامه ناصرالدین شاه بود و این اقدام ویلسون را که شیخ محمد را در دربار تهران به گروگان شیخ الشیوخی او نگه داشته بودند، تحسین می‌کرد. مطرود داشت با تمام احترام نامه را قرائت می‌کرد و ترکان‌ خاتون با تبختر گوش می‌کرد و دست به گل و گوش ...
حریم
حریم شاید برخی از خوانندگان عزیز این کتاب تصور کنند، داستان یعنی دروغ، یعنی اغراق، یعنی یک کلاغ چهل کلاغ، اما باور بفرمایید، داستان آقای شمس به طرز کاملا غیرقابل باوری، مو به مو اتفاق افتاده. با این حال، اگر حرف مرا قبول ندارید، خودتان بخوانید و چنان‌چه یک کلمه دروغ در آن دیدید، دیگر نخوانید...
فریاد در خاکستر
فریاد در خاکستر هراس‌خورده و سرآسیمه بود، با چشمهایی جنون‌زده و نگاهی خیره (گرچه توصیف شکل و شمایل او آن‌قدر بی‌فایده است که حتی به فکر کردنش نمی‌ارزد، اما... به هرحال، او هم مثل همه دوتا گوش و دوتا چشم، یک دهان و یک بینی گنده - بینی زمخت و پخی که موهای داخل آن با موهای پشت لبش پیوندخورده - با بقیه ...
غنیمت
غنیمت باید بغض‌ام را می‌خوردم تا بتوانم جوابش را بدهم. ـ گفته‌اند نگو؟ ـ نه... نمی‌دانم... یعنی... فکر می‌کنم دخترم است. ـ دخترت؟!... دریا؟ ـ آره... گردن‌بندش را می‌بینی؟ همان شمایلی‌ست که وقتی نوزاد بود، مادرم به قنداق‌اش سنجاق کرد. شاکری روی گردن‌بند نگه داشت. - مطمئنی؟ ـ فکر کردم شاید حرف‌هایی زده باشد که مطمئنم کند.
مشاهده تمام رمان های صادق کرمیار
مجموعه‌ها