رمان ایرانی

پرنده من

سکوت من گذشته دارد. به خاطر آن بارها تشویق شده‌ام. 7، 8 ساله بودم که دانستم هر بچه‌ای آن را ندارد. سکوت من اولین دارایی‌ام به حساب می‌آمد. . . در طول سال‌هایی که بعد از آن آمد بارها مورد تحسین زن‌های خانواده‌مان قرار گرفتم به خاطر توداری‌ام. به خاطر رازداری‌ام. خیلی زود فهمیدم که به یک صندوقچه می‌مانم با دری کیپ و پر راز. امیر از سکوت‌های من کلافه می‌شد. سکوت من او را می‌ترساند. کم‌کم عادت به پرحرفی پیدا کردم حتی در مواقعی که لازم نبود. سال‌ها بعد یاد گرفتم که حرف می‌تواند حتی مخفی‌گاهی بهتر از سکوت باشد.

مرکز
۹۷۸۹۶۴۳۰۵۶۷۰۴
۱۳۹۰
۱۴۴ صفحه
۱۲۸۸ مشاهده
۲ نقل قول
بازی نویسنده را حدس بزن
نسخه‌های دیگر
دیگر رمان‌های فریبا وفی
بعد از پایان
بعد از پایان ناگهان مثل دیوانه‌ها بلند شد پتویی آورد رفت زیرش قلنبه شد پشتش را کرد به من. جوری خودش را پتوپیچ کرد که معلوم نبود سرش کدام طرف است.انگار این‌جوری بهتر شد. پتو باز بهتر از فاطمه یا سنگ بود. رفتم نزدیک‌تر. دستم را گذاشتم روی پتو دیدم اصلا حرفم نمی‌آید. دستم را برداشتم و یک قرن به همان حال ماندم...
در راه ویلا
در راه ویلا رویم را برگرداندم و راه افتادم. داشتم پاهایم را می‌کشیدم. عرق از پشت گردنم رفت زیر لباسم. بعد صدایی شنیدم. صدا خفه و ناآشنا بود، مثل صدای حیوانی که توی تله‌گیر افتاده. از گلوی من می‌آمد. نمی‌توانستم برگردم. فکر می‌کنم همین ناتوانی از مهربان بودن یا چیزی شبیه آن بود که باعث شده بود دچار خفگی بشوم و حتا نتوانم ...
حتی وقتی می‌خندیم
حتی وقتی می‌خندیم همین جاست که باید مثل یک سرباز کارکشته شلیک کنی ولی نه شلیک‌خنده. باید بتوانی بخندی. خنده‌ی بلند آدم بی‌غل‌و‌ غش. باید آن‌قدر خوش دلانه بخندی که به راحتی او را هم به خنده بیاوری. باید به خودتان نگاه کنید و بخندید با صدای بلند درست در این لحظه است که خنده‌ می‌تواند یک فشفشه باشد توی آسمان تاریک و ...
همه افق
همه افق ذهنم آزادترین لحظه‌ها را می‌گذراند. گرفتار هیچ فکر و خیالی نبودم. سبک‌بالی پرنده‌های دریایی را داشتم. داشتند آن دورها پرواز می کردند. ممنون زمین بودمو ممنون دریا. ممنون آسمان. ممنون خودم که تکه‌ای از آن‌ها بودم. به طور مبهمی حس کردم که آزادی باید همین باشد. پس تا آن روز فقط طوطی‌وار آن را تکرار کرده بودم، بی‌آنکه بدان واقعا ...
ترلان
ترلان ترلان سرش را تکان می‌دهد. به همین سادگی کلمات محکم و آشنای زندگی‌اش بی‌مصرف شده بودند. به درد نوشتن انشای سوزناک می‌خورند ولی به کار توضیح زندگی جدیدش نمی‌آمدند. زندگی‌اش عوض شده بود و کلماتش نه. کلمات عاریه‌ی جدیدی را در اختیارش گذاشته بودند اما آن‌ها مثل مورچه‌های سیاه از سر و رویش بالا می‌رفتند، گوشت تنش را گاز می‌گرفتند ...
مشاهده تمام رمان های فریبا وفی
مجموعه‌ها