رمان خارجی

جنگ آخر زمان

(The war of the end of the world)

حالا همه‌شان آرام و قرار نداشتند تا خبر پیروزی سرهنگ بر کسانی را بشنوند که او تمام تلاشش را می کرد تا آن‌ها را هوادار بازگشت سلطنت و جاسوس دربار انگلستان جا بزند. بارون این همه را در ذهن می گذراند، بی‌آنکه چشم از همسر خفته‌اش بردارد. رنگ خانم بارون پریده بود اما چهره‌اش حالتی آرام داشت. ناگهان با صدای بلند گفت: جاسوس‌های انگلیس؟

آگاه
9789643290139
۱۳۸۹
۹۲۰ صفحه
۱۴۵۵ مشاهده
۰ نقل قول
ماریو بارگاس یوسا
صفحه نویسنده ماریو بارگاس یوسا
۲۱ رمان خورخه ماریو پدرو بارگاس یوسا داستان‌نویس، مقاله‌نویس، سیاست‌مدار و روزنامه‌نگار اهل پرو است. یوسا یکی از مهمترین رمان‌نویسان و مقاله‌نویسان معاصر آمریکای جنوبی و از معتبرترین نویسندگان نسل خود است. ماریو بارگاس یوسا بیست ساله بود که اولین داستانش منتشر شد؛ داستان کوتاهی بود به اسم «سر دسته ها» که در یکی از نشریات پایتخت به چاپ رسید. اما راه درازی را در پیش داشت و شاید خودش هم آن قدر جاه طلبی نداشت که روزگاری نامش را در میان ...
دیگر رمان‌های ماریو بارگاس یوسا
راهی به سوی بهشت
راهی به سوی بهشت بعضی از کتاب‌های این نویسنده عبارتند از: در ستایش سپتامبر، یادداشت‌های دن ریگوبرتو، سور بز و نامه‌هایی به نویسنده جوان. از کتاب‌های دیگرش می‌توان به موج آخرین اشاره کرد که برنده جایزه منقدان کتاب ملی بود. ماریو وارگاس یوسا در سال 2010 سرانجام پس از نوشتن بیست و سه جلد رمان جایزه نوبل را به خویش اختصاص داد. رمان راهی ...
دختری از پرو
دختری از پرو ریکاردو نخستین بار در ابتدای نوجوانی در دهه 1950 در یکی از بهترین محلات لیما با دختری آشنا می‌شود که او را شیلیایی کوچک می‌نامند، آشنایی‌ای که بر سراسر زندگی او سایه می‌افکند. در آن دوران شادی و بی‌خیالی، آن دو نیز مانند سایر نوجوانان آن زمان از شنیدن موسیقی لذت می‌بردند و جز غم عشق نگرانی دیگری نداشتند. اما ...
زندگی واقعی آلخاندرو مایتا
زندگی واقعی آلخاندرو مایتا رمان زندگی واقعی آلخاندرو مایتا، حرکت سیال و پر افت‌و‌خیز و چند لایه‌ای است از زندگی مردم عادی، اعضای گروه‌های سیاسی مبارز، دولت‌مردان، هنرمندان و. . . در 1 کشور آمریکای لاتین، با همه پیچیدگی‌ و ویژگی‌های کشورهای توسعه نیافته و مردم آن.
چه کسی پالومینو مولرو را کشت
چه کسی پالومینو مولرو را کشت دونیا لوپه التماس‌کنان زانو زد. چیزی نمی‌دانست،‌ چیزی درک نمی‌کرد. «من کاری نکردم، قربان. هیچی،‌ هیچی. دو تا بچه رو که اتاق می‌خواستن راهشون دادم. به خاطر خدا، فرض کنین مادرتونم، قربان،‌ تیراندازی نکنین ما نمی‌خوایم اینجا رسوایی چیزی پیش بیاد.»
مشاهده تمام رمان های ماریو بارگاس یوسا
مجموعه‌ها