رمان خارجی

تنهایی پر هیاهو

(Prilis hlucna samta)

35 سال است که دارم کاغذ باطله روی هم می‌کوبم و در این مدت آن‌قدر کتاب‌‌های زیبا به سردابه‌ام سرازیر شده که اگر 3 تا انباری می‌داشتم پر می‌شد. جنگ دوم جهانی که تمام شد 1 روز شخصی 1 سبد کتاب در داخل طبله هیدرولیک من ریخت، سبدی از زیباترین کتاب‌ها. وقتی که ضربان قلبم کمی آرام گرفت، یکی از این کتاب‌های مزین را برداشتم و بگو چه دیدی؟ مهر کتاب‌خانه سلطنتی پروس بر کتاب نقش بسته بود.

آبی
۹۷۸۹۶۴۵۷۰۹۵۲۳
۱۳۹۰
۱۰۶ صفحه
۱۹۴۴ مشاهده
۲۱ نقل قول
بازی نویسنده را حدس بزن
نسخه‌های دیگر
بهومیل هرابال
صفحه نویسنده بهومیل هرابال
۹ رمان Born in Brno-Židenice, Moravia, he lived briefly in Polná, but was raised in the Nymburk brewery as the manager's stepson.

Hrabal received a Law degree from Prague's Charles University, and lived in the city from the late 1940s on.

He worked as a manual laborer alongside Vladimír Boudník in the Kladno ironworks in the 1950s, an experience which inspired the "hyper-realist" texts he was writing at the time.

His best known novels were Closely Watched ...
دیگر رمان‌های بهومیل هرابال
نظارت دقیق قطارها
نظارت دقیق قطارها سرباز آن‌جا دراز کشیده بود و من روبه‌رویش دراز کشیده بودم. دهانه تفنگ را روی قلبش گذاشتم. راست و چپ را باهم قاتی کرده بودم. اما با امتحان کردن این دست و بعد در آن یکی در مورد امکان نوشتن توانستم مشکلم را حل کنم. ماشه را چکاندم و آتشی که تا اعماق رفته بود یونیفرم او را سوزاند. سرباز ...
آقای کافکا و داستان‌های دیگر از عصر جنون
آقای کافکا و داستان‌های دیگر از عصر جنون داستان‌های این کتاب تجلی عصر خاصی از کشور چک است که «دوره کیش شخصیت» نام دارد. هر کس در این کتاب به دنبال محکومیت صرف می‌گردد، سخت در اشتباه است. در این دوره من با مردمی زیسته‌ام که حس می‌کردند یا می‌دانستند هر عصری، جنینی در خود نهفته دارد که نه تنها فقط امید را در دل یک نفر ایجاد ...
من خدمتکار شاه انگلیس بودم
من خدمتکار شاه انگلیس بودم کارم را در هتل پراگ طلایی که شروع کردم، رئیس هتل گوش چپ مرا پیچاند و گفت: «اینجا فقط یه خدمتکاری پس یادت باشه که نه چیزی می‌بینی و نه می‌شنوی، چی گفتم؟ تکرار کن.» گفتم: «نه چیزی می‌بینم و نه چیزی می‌شنوم» این‌بار گوش راستم را گرفت و بلندم کرد و گفت: «در عین حال باید چشم و گوشت ...
همه ترس‌هایم
همه ترس‌هایم خدایان این سرزمین را ترک کرده‌اند قهرمانان دوران باستان هرکول و پرومته رخت بربسته‌اند. همسرم هم بهتر دید این زندگی را ترک کند. درست مثل پرل دختر خاخامی از براتیسلاو که عاشق من بود و من هم عاشق او چون خیلی شبیه همسرم پپسی بود...
مشاهده تمام رمان های بهومیل هرابال
مجموعه‌ها