مجموعه داستان خارجی

سرگذشت دختران

خیلی وقت پیش ـ البته نه اون‌قدرا، همین چند سال پیش، قبل از این‌که چرخ‌‌دنده‌ها و اهرما و قرقره‌ها آینده رو از دل زمین بکشن بیرون و بیارن جلو چشم من ـ زیاد مهمونی می‌رفتم. تو یکی از این مهمونیا زن و شوهری بودن به اسم کریستا و ری. اونا با آدمایی که من کم و بیش باهاشون آشنا بودم، یا چه‌جوری بگم، فقط اسمشونو می‌دونستم دوست بودن. هیچ وقت زیاد با هم حرف نزده بودیم، فقط در حد سلام و احوال‌پرسی، اما چند سال بود که توی مهمونیای مختلف می‌دیدمشون و ظاهرا توی اون مهمونی یادشون رفته بود ما با هم دوست نیستیم. ری و کریستا خیلی پولدار بودن، خیلی، خیلی‌ام خوشگل بودن، برای همینم می‌تونستن هر جور دلشون می‌خواست زندگی کنن. گاهی وقتا از هم جدا می‌شدن و یکی‌شون، معمولا ری، یه مدت با یکی از اون زنای خودنمای دورو ورش می‌چرخید. همه از موضوع خبردار می‌شدن و دوستا و اطرافیانشون مثل مرغ سرکنده پخش و پلا می‌شدن، اما خودشون دو تا دوباره برمی‌گشتن پیش هم و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده...

شیما الهی
9789643378073
۱۳۹۴
۳۸۰ صفحه
۶۰۹ مشاهده
۰ نقل قول
جمعی از نویسندگان
صفحه نویسنده جمعی از نویسندگان
۲۷۳ رمان ...
دیگر رمان‌های جمعی از نویسندگان
مارپیچ
مارپیچ من از طریق نویسندگی امرار معاش می‌کنم، اما آن روز می‌زده شده بودم و سردرد وحشتناکی داشتم و کل بعدازظهر کار نکرده بودم. قرار بود یک کار فوری انجام دهم، در واقع باید شرح نوشته‌هایی را برای کتاب آثار عکاسی هنرمندی می‌نوشتم که با او آشنایی داشتم. اما زق‌زق کردن مداوم سرم باعث شد به کلی نسبت به تصاویر او ...
به انتخاب مترجم (داستان‌های گزیده) مجموعه داستان
به انتخاب مترجم (داستان‌های گزیده) مجموعه داستان ایوانف ورقه‌ای از صابون اضافی را با پشت تیغ گرفت و ادامه داد: رفیق شمارو خیلی خوب یادمه. متاسفم که دوست ندارم اسم‌تون رو به زبون بیارم. یادمه چطور تقریبا شش ماه پیش تو خارکف ازم بازجویی کردین.دوست عزیز امضاتونم یادمه... اما خب همین‌طور که می‌بینین هنوز زنده‌ام.
پایان بحران
پایان بحران در داستان‌های کوتاه این کتاب، تعدادی از شخصیت‌های اصلی داستان‌ها نه درک درستی از شرایط موجود خود دارند و نه خبر از واکنش‌های غلو‏آمیزشان. گاهی عجولانه برای رفع اشتباهی، با اشتباهی دیگر درصدد جبران هستند و گاهی هم فرصت‌طلبانه در پی راه‌حلی لحظه‌ای...
صدایی از دیوار
صدایی از دیوار بچه که مرد، مادرم خرد شد، نه یک دفعه، بلکه تکه به تکه، مثل بشقاب‌هایی که یکی پس از دیگری از قفسه سقوط می‌کنند و خرد می‌شوند. هرگز نفهمیدم چه موقع اتفاق می‌افتد، به این ترتیب تمام مدت، در حالت انتظار، عصبی و بی‌قرار بودم. پدرم به شیوه متفاوتی خرد می‌شد. او سعی می‌کرد اوضاع را رو به راه کند. ...
داستان‌های وحشت 2
داستان‌های وحشت 2
مشاهده تمام رمان های جمعی از نویسندگان
مجموعه‌ها