رمان ایرانی

انگار ساعت از سرت گذشته است

رمان انگار ساعت از سرت گذشته است! ادامه موضوعی دو رمان دیگر یعنی انگار به آن طرف خیابان رسیده‌ای! و انگار حوریه و رزیدنت هم‌دستی کرده‌اند! است. در این سه‌گانه که به اختصار نام آن‌ها را «انگارها» می‌گذارم، از مشکلات روانی و هستی‌شناسی فرهاد، شخصیت اصلی این رمان‌ها، آگاه می‌شویم. یکی از مشکلات عدیده فرهاد اضطراب اجتماعی است که در رمان انگار به آن طرف خیابان رسیده‌ای به صورت مبسوط به آن پرداخته‌ام. اما از آن‌جایی که مشکلات فرهاد خلق‌الساعه نبوده، در رمان انگار حوریه و رزیدنت هم‌دستی کرده‌اند! به هراس‌های دوران کودکی فرهاد پرداخته‌ام. هراس‌هایی که هر کدام می‌توانند به صورت ظریفی با مشکلات فرهاد مرتبط باشند. در انگار ساعت از سرت گذشته است! به سراغ دوران جوانی فرهاد رفته‌ام. به زمانی رفته‌ام که فرهاد دچار حمله وحشت می‌شود. وقتی این حمله اتفاق می‌افتد زندگی فرهاد دیگر هرگز به صورت عادی درنمی‌آید. بعد از این حمله، انگار کنتور ذهن فرهاد صفر می‌شود و همه چیز به صورت غیرعادی درمی‌آید.

آگه
9789643293413
۱۳۹۷
۱۴۰ صفحه
۹۶ مشاهده
۰ نقل قول
دیگر رمان‌های حمید حیاتی
نامه‌ای به خورشید
نامه‌ای به خورشید به یاد آورد وقتی آقا بزرگ داشت نامه می‌نوشت، شفق بود و خروس بی‌تابانه می‌خواند. در کوچه صدای پای کسی می‌آمد و اسب در دالان بی‌قراری می‌کرد. آقا بزرک قلم نیش را در دوات کرده بود. پیکی از سوی خورشید برای چاره جویی درباره فاجعه‌ای که احتمال وقوع آن بسیار است نزد آقا بزرگ که شخصیت سیاسی به شمار می‌آید ...
انگار حوریه و رزیدنت همدستی کرده‌اند
انگار حوریه و رزیدنت همدستی کرده‌اند پدرت در حالی که اشک می‌ریزد قالیچه را بلند می‌کند. ماشین اسباب‌بازی‌ات به گوشه‌ای می‌افتد و چرخی که با پوشِ کبریت به میله‌ آهنیِ زیر ماشین سفت ‌و چفت کرده بودی می‌کَنَد و قِل می‌خورد و می‌رود جلوی گربه‌رو می‌افتد. پدرت قالیچه را به مردان حامل تابوت می‌رساند. آن‌ها تابوت را از روی ‌شانه‌های‌شان زمین می‌گذارند تا پدرت قالیچه را ...
انگار به آن طرف خیابان رسیده‌ای
انگار به آن طرف خیابان رسیده‌ای کتاب حاضر، رمانی فارسی است که با زبانی ساده و روان و بیان جزئیات لازم نگاشته شده است. داستان با پرداخت مناسب شخصیت‌ها و توصیف عمیق‌ترین احساسات و افکار آن‌ها و همچنین با بیان دقیق جزئیات صحنه‌ها، نگاشته شده و خواننده را با خود همراه می‌کند. در داستان می‌خوانیم: «دستت را به‌طرف قفل دراز می‌کنی. به‌طرف همان قفل کتابی. همان‌که ...
مشاهده تمام رمان های حمید حیاتی
مجموعه‌ها