رمان ایرانی

حاجی نرگس

حاجی نرگس پاهایش را دراز می‌کند و زیر لب آخی می‌گوید. استخوان‌هایش با هر تکانی که می‌خورد صدا می‌دهد؛ صدایی مثل صدای زیر پا ماندن برگ‌های پاییزی. سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید: «این پیری عجب چیز بدی است. می‌خواستند دعایمان کنند، می‌گفتند پیر بشوی جوان. انگار همه آن دعاها به درگاه خدا رسیده. قربان کرم‌اش. شبیه کفتار شده‌ام.» دست می‌برد پشت سرش، گره شل‌شده لچک را باز می‌کند و آن را روی دامنش می‌گذارد. سکه‌های آویزان به آن جلینگ جلینگ صدا می‌کند. با دهان باز گیس سفید و حنایی‌اش را آرام‌آرام باز می‌کند. با ابرو استکان چای را نشان می‌دهد و می‌پرسد: «یک چای دیگر می خوری؟» حاجی نرگس متوجه نگاه من به گوشواره‌ها می‌شود. با سرانگشت، یاقوت خوش‌رنگ آن را نوازش می‌کند و می‌پرسد: «دوستش داری؟» از تماشای سرخی گوشواره‌ها قند توی دلم آب می‌شود، تا جایی که می‌شود می‌کشم آن خیلی را، ابروهایم ناخودآگاه می‌رود بالا: «خیلی.» با شوق و ذوق چهارزانو می‌نشینم و دستم را زیر چانه‌ام می‌زنم: «گوشواره‌هایت من را یاد بچگی‌هایم می‌اندازد. عقل که نداشتم، فکر می‌کردم دانه انار است.»‌

9786226661539
۱۱۶ صفحه
۱۰ مشاهده
۰ نقل قول
دیگر رمان‌های مریم سمیع‌زادگان
2 کوچه بالاتر
2 کوچه بالاتر کنار پنجره ناهار می‌خورم. کلاغ پر می‌زند و می‌آید روی هره‌ی پنجره می‌نشیند. هیچ‌وقت آن‌قدر نزدیک نیامده بود. گوشت غذا را می‌گذارم کنار پنجره. با پرش‌های کوچک نزدیک‌تر می‌شود. گوشت را برمی‌دارد و عقب‌ می‌رود. با پایش گوشت را نگه می‌دارد و به آن نوک می‌زند. او گوشتش را می‌خورد و من پلوی بدون گوشتم را. میرزا آقا از توی ...
مشاهده تمام رمان های مریم سمیع‌زادگان
مجموعه‌ها