رمان ایرانی

سنگ صبور

سخن گستر
۹۷۸۹۶۴۴۷۷۶۶۷۰
۱۳۸۸
۱۳۶ صفحه
۶۶۴ مشاهده
۰ نقل قول
بازی نویسنده را حدس بزن
دیگر رمان‌های عتیق رحیمی
لعنت به داستایوفسکی
لعنت به داستایوفسکی پرویز با لحنی که نشان می‌داد قانع شده گفت:«پس کار درستی کردی.» رسول تعجب می‌کند و منشی پشت سر پرویز می‌خندد. رسول از پس و پیش رفتن دست می‌کشد، با خودش می‌گوید کار درستی کردم؟ پرویز هم مرا جدی نمی‌گیرد رئیس امنیت است، مجاهد، مرد قانون.
هزارتوی خواب و هراس
هزارتوی خواب و هراس ماشین می‌‌‌‌‌‌‌‌ایستد. قالی را که من را تویش پیچانده‌اند از ماشین در می‌آورند و می‌گذارند زمین. همچنان که بازش می‌کنند، مرا هم می‌غلتانند. روشنایی گرگ و میش چشمانم را می‌زند. سینه‌ام را از هوای تازه و بوی در و دشت پر می‌کنم. قاچاقچی تن خشک شده‌ام را از طرح‌های سیاه قالی جدا می‌کند. ماشین را کنار جاده خاکی ...
مشاهده تمام رمان های عتیق رحیمی
مجموعه‌ها