رمان ایرانی

بگو باران ببارد

برای لحظاتی دوباره کسری را روی همان مبل که نشسته بود تصور کردم و بی‌اختیار آه کشیدم. وقتی گوش به سخنان دیگران دادم،‌ دیدم دارند در مورد مراسم عروسی حرف می‌زنند و این باعث خوشحالی‌ام شد. بوی خاک نم‌دار را حس کردم،‌ به طرف پنجره رفتم و با دیدن باران، شور و شوق وجودم را فرا گرفت. همان لحظه به یاد آخرین شبی افتادم که هر دو زیر باران با هم بودیم.

درسا
9789648759617
۱۳۸۹
۳۸۴ صفحه
۱۲۴۲ مشاهده
۰ نقل قول
دیگر رمان‌های زهرا رضازاده
رنگ گل نسترن
رنگ گل نسترن چیزی که اصلا نباید به آن می‌اندیشیدم، عشق بود. پس نباید چنین توقع بی‌جایی داشته باشم. به قلبم نهیب زدم که بی‌جهت صدایش نزند، چون جوابی نخواهد شنید. کاش زمان به عقب برمی‌گشت، به زمانی که هنوز مفهوم عشق و دوست داشتن را نمی‌دانستم. اشتباه از من بود که آزادی را از قلبم گرفتم و اسیرش کردم و حاضر بودم هر ...
مشاهده تمام رمان های زهرا رضازاده
مجموعه‌ها