رمان ایرانی

شش سال بود که داشت زجر می‌کشید، خودش را شکنجه می‌کرد. هر شب مشت محکمی به روی خواسته‌های دلش که فریاد زنان خورشید را از او طلب می‌کرد می‌کوفت و صدایش در نمی‌آمد. برای اینکه نمی‌خواست شاهد بر هم شکستن باورها و غروب خورشیدش باشد و اکنون با ناباوری داور را می‌دید که از گرد راه نرسیده می‌خواهد رازی را آشکار نماید که او آنطور با مهارت سعی در نهان کردنش نموده است. اما طرلان مصمم بود که نگذارد داور به هدفش برسد.

درسا
9789646104204
۱۳۸۸
۳۳۶ صفحه
۲۳۰۵ مشاهده
۰ نقل قول