مجموعه داستان داخلی

از آسمون بارون می‌یاد لی‌لیا

حکایت مادرم این گونه است که روزی مردی را می‌بیند که سوار شتر از محله‌مان می‌گذرد و مادرم از مرد قیمت شتر را می‌پرسد. خبر به گوش پدرم می‌رسد و پدرم او را طلاق می‌دهد و این درست زمانی اتفاق می‌افتد که من یک‌ماهه بودم. مادرم من را به پدرم می‌دهد و خودش پی سرنوشتش را می‌گیرد و پدرم نمی‌توانسته من را نگه بدارد می‌سپارد به خاله‌اش که بچه‌دار نمی‌شده و من می‌شوم بچه‌ی آن‌ها و بعد از آن هر وقت که شتر می‌بینم یاد مادرم می‌افتم. حسنش این است که این روزها کمتر توی کوچه خیابان‌ها شتر می‌آورند و برای همین من کمتر یاد مادرم می‌افتم.

کاروان
9789641750086
۱۳۸۷
۱۷۶ صفحه
۳۰۸ مشاهده
۰ نقل قول
دیگر رمان‌های حسن فرهنگی
در آغوش خدا گریه می‌کرد و می‌گفت نمیر
در آغوش خدا گریه می‌کرد و می‌گفت نمیر آن‌ها هر چه می‌توانستند کردند که من فرمول‌های شبیه‌سازی را در اختیارشان بگذارم اما من ترجیح دادم که بمیرم. نگهبان نصیحتم کرد که زندگی در هر حالتی ارزشش بیشتر از مرگ است. او از من می‌خواست که هر چه می‌گویند عمل کنم. اما من نپذیرفتم و حالا کنار چوبه اعدام ایستاده‌ام. مفیستو بدون توجه به سربازهایی که اسلحه‌هاشان را هجومی گرفته ...
خاطرات عاشقانه 1 گدا
خاطرات عاشقانه 1 گدا
مشاهده تمام رمان های حسن فرهنگی
مجموعه‌ها