مجموعه داستان خارجی

باغ ملی

مرد یک سیگار برداشت. زن سرش را برگرداند. یک قطره از بازویش سرید و تا آرنج رفت و چکید روی ناخن خون‌مرده‌ انگشت کوچک پای مرد. «آتش.» زن انگشت لرزان را گرفت. گفت:«با همان فندک. ها؟ می‌خواهی؟» مرد گفت:«ها. ولی زود برگرد.» زن گفت:«دوستت دارم.» مرد گفت:«خوشگل شده‌ای.» زن گفت:«تو ماهی.» و خم شد یک آلبالو گذاشت دهان مرد و رفت. مرد نخل را نگاه کرد. خش‌خش بال کلاغ قاطی خنده قاه‌قاه زن پیچید توی مهتابی. مرد هسته آلبالو را انداخت پایین. «خیلی بامزه است. بامزه‌ترین چیزی که در عمرم شنیدم.»

سالی
9789647191302
۱۳۸۸
۹۶ صفحه
۱۴۳۴ مشاهده
۰ نقل قول