رمان ایرانی

بهانه‌ای برای ماندن

پدرم یک مزرعه کوچک و یک باغ داشت که با همان زندگی ماها رو که دو برادر بودیم و سه خواهر، می‌گذروند. من از همان دوران نوجوانی دوست داشتم ناخدای کشتی بشم، چون اغلب در تابستان که مدرسه‌ها تعطیل می‌شد می‌رفتم چابهار، نزد داییم. از آنجا بود که به دریا علاقه‌مند شدم. کلاس ششم ابتدایی رو که تموم کردم داییم خدابیامرز منو گذاشت توی کشتی ناخدا خورشید. ناخدای معروفی بود که یک فیلم هم از زندگی او به نام ناخدا خورشید درست کردند. زندگی او نبود اما بد هم نساخته بودن. ناخدا در زمان جوونی یک دستش لابلای چرخ دنده‌های یک کشتی باری گیر کرده بود او فقط یک دست داشت که با همان یک دست چند نفر رو حریف بود و...

آموت
9786005941074
۱۳۸۹
۳۴۴ صفحه
۱۰۴۲ مشاهده
۰ نقل قول
دیگر رمان‌های حسن کریم‌پور
من محکوم می‌کنم
من محکوم می‌کنم
خوابی در هیاهو
خوابی در هیاهو
دختر بویر احمدی
دختر بویر احمدی همه ساکت بودیم. من و رودابه در برابر آن همه چشم خجالت می‌کشیدیم به همه سلام کنیم اما نگاه‌مان هزاران جمله حرف داشتند. به یکدیگر خیره شدیم حتی پلک زدن را فراموش کرده بودیم که مبادا یک لحظه از هم غافل شویم. موجی از دلهره و اضطراب و هیجان توام با ذوق و شوق احاطه‌ام کرده بود. هر دو یک ...
کیش گم‌کردگان
کیش گم‌کردگان
مشاهده تمام رمان های حسن کریم‌پور
مجموعه‌ها