رمان ایرانی

دخیل عشق

پیرمرد جا می‌خورد. می‌خواهد به عصایش تکیه دهد و بلند شود که جوان دستی بر شانه او می‌گذارد و بر جای می‌نشاندش. پیرمرد شب خوابش نبرده بود. فکر رضا داشت دیوانه‌اش می‌کرد. فکر آنکه بعد از آن‌همه سال نذر و نیاز که خدا پسری به او داده بود، رضایش را رها کرده و رفته بود سراغ خوشی خودش. فکر آنکه رضا واقعا او را نبخشیده باشد و همه‌چیز فقط یک شوخی باشد.

9786009303205
۱۳۹۱
۲۷۶ صفحه
۲۳۶ مشاهده
۰ نقل قول
دیگر رمان‌های مریم بصیری
شب‌های حرم‌خانه
شب‌های حرم‌خانه صدای ساز و هلهله زنان از میان دیوارها و شیشه‌های رنگ به رنگ ارسی‌های تالار رد می‌شد و در هوای باغ چرخ می‌زد و هنگامی که از لطافت بهاری و عطر نارنجستان عطرآگین می‌شد، دوباره به تالار برمی‌‌گشت و در گوش‌های گل‌بخت خانه می‌کرد. همه‌جا پر از نقش و نگار بود، و برق الماس و یاقوت در آینه‌های تالار مدام ...
مشاهده تمام رمان های مریم بصیری
مجموعه‌ها