مجموعه داستان داخلی

عقربه سرنوشت (مجموعه داستان کوتاه)

(Zeiger des schicksals)

این مجموعه شامل 13 داستان کوتاه از نویسندگانی چون والتر کولبن‌هوف، گابریله وومان، یوزف ردینگ، ارنست همینگوی و هانس هاس است که گردآورنده آن‌ها را به شش دسته تقسیم کرده. در پایان هم زندگی‌نامه کوتاهی از نویسندگان و همچنین منابع داستان‌ها ذکر شده است. این کتاب از سری کتاب‌هایی است که در کارگاه‌های داستان‌نویسی آلمان مورد استفاده قرار می‌گیرد و مطالعه آن‌ها به افراد علاقه‌مند به داستان‌نویسی توصیه می‌شود.

نگاه
9789643517724
۱۳۹۲
۱۲۰ صفحه
۷۶۴ مشاهده
۰ نقل قول
جمعی از نویسندگان
صفحه نویسنده جمعی از نویسندگان
۲۷۱ رمان ...
دیگر رمان‌های جمعی از نویسندگان
داستان‌های برگزیده 1 (4 جلدی) مجموعه داستان
داستان‌های برگزیده 1 (4 جلدی) مجموعه داستان یک مرتبه به یاد دارم که زیر آب صدای یک خش‌خش به گوش ما رسید. ما حیرت می‌کردیم آن صدا ناشی از چیست تا این که از زیر آب بیرون آمدیم و دیدیم که رشته‌های یک مین به برج زیردریائی ما چسبیده است. آن موقع دوره‌ای بود که متفقین در دریا به جای ماسوره چاشنی عادی، یک رشته مفتول به ...
به کودکی باز گردیم (120 داستان کوتاه از آثار منتخب بزرگ‌ترین نویسندگان دنیا به همراه جملات کوتاه از مشاهیر) مجموعه داستان
به کودکی باز گردیم (120 داستان کوتاه از آثار منتخب بزرگ‌ترین نویسندگان دنیا به همراه جملات کوتاه از مشاهیر) مجموعه داستان کتاب حاضر نیز مشابه دو کار قبلی، نگاهی تازه به موضوع کهنه خوشبختی دارد و گلچینی از داستان‌های کوتاه نویسندگان مطرح دنیاست که تجربیات، احساسات و مقاطع حساس و سازنده زندگی انسان‌ها را روایت می‌کنند، انسان‌هایی که دارای ملیت، مذهب و فرهنگ‌هایی متفاوت‌اند. زبان ساده و صمیمی کتاب گویی زبان مشترک همه انسان‌هاست که از دل برخاسته و بر دل ...
بعضی زن‌ها
بعضی زن‌ها آرچي مك‌لاورتي صدايي براي آواز داشت كه هركس يك‌بار مي‌شنيد هرگز فراموش نمي‌كرد. صدايي صاف و محكم. كلمه‌ها را نيمي فرياد و نيمي آواز ادا مي‌كرد. آواز محزون و يكنواخت و بي‌پيرايه‌اش، چيزهايي را بيان مي‌كرد نگفتني، واضح و شمرده. از رز هم با آواز خواستگاري كرد، برايش خواند: «هرگز زن يك جوان بي خاصيت نشو.»...
نمایش‌نامه‌های تک‌پرده‌ای
نمایش‌نامه‌های تک‌پرده‌ای پردینز: یادت می‌آید که من چطور او را به یک الهه یونانی تشبیه می‌کردم با پیراهن سفید، شیپور طلایی، با صندل و تاج گل. هیچ‌کس جز تو نمی‌دانست که من «شهرت» را به این شکل در نظر مجسم می‌کردم و به او اعتقاد داشتم و او را موجودی واقعی می‌پنداشتم. ایمان داشتم که یک روز خواهد آمد ولی همه مرا ...
چقدر حرف نمی‌زند
چقدر حرف نمی‌زند نمی‌دانم از کجا شروع کنم؟ از تنهایی توی این خانه درندشت با این ویلچر که همه جا باید باهات باشد، یا خشت‌های سیاه وسط حیاط، بین آن همه خشت‌های قرمز؟ نمی‌دانم تا به حال شده روی صندلی چرخ‌دار بنشینی، لختی کف پات را بگذاری روی جا پای فلزی‌اش؟ موقعی که از تخت خودت را می‌اندازی روی آن و پاهایت را ...
مشاهده تمام رمان های جمعی از نویسندگان
مجموعه‌ها