رمان ایرانی

ول کنید اسب مرا

نگاه ماه‌رخ به چهره‌ام توی آینه دوخته شده بود. کنارش زانو زدم. توی آینه به چشم‌هاش نگاه کردم و گفتم: نگاه تو، مرا خلع سلاح کرده دختر. کف دستم را زیر چانه‌اش گذاشتم و سرش را بالا آوردم. گونه‌هاش از شرم مثل آتش کنده اجاق، سرخ و گداخته شده بود. چاقو را از جیب کتم بیرون آوردم. برق تیغه چاقو در نور چرغ درخشید. ما‌ه‌رخ هراسیده با نگاه وحشت‌زده به چشم‌هام زل زد. چند تار موی زلف‌اش را بریدم و گذاشتم توی جیب بغل‌ام... قالیچه‌های روی تخت‌گاه و مخده‌ها به خونابه آلوده شده بودند. خونابه‌ها از لب تخت چکه‌چکه می‌ریختند توی آب پاشوره و آب سرخ‌رنگ درون پاشوره غلتان می‌رفت توی جویی که به سرسرا وصل بود. به تابلوی سینه دیوار نگاه کردم. سینه شکافته ماه‌چهره، سرخ‌رنگ شده بود و رگه‌های خونابه، روی پولک آینه‌کوب اطاف قاب چسبیده بودند.

روزآمد
9786006459127
۱۳۹۳
۲۸۴ صفحه
۲۶۰ مشاهده
۰ نقل قول
دیگر رمان‌های حسن اصغری
خاکسپاری در گهواره
خاکسپاری در گهواره شنیده بودم دکتر نیکویی به ساحل شمال رفته تا خودش را در امواج آب دریا غرق کند. وقتی از ساحل برگشت به من گفت، نمی‌خواسته جسم‌اش را غرق کند. می‌خواسته با آب دریا مکاشفه کند. مفهوم سخن‌اش را نفهمیدم. چون نیکویی هیچ‌گاه گفته‌هاش را توضیح نمی‌داد. گفت: «اشتباه نکن. من، همین الان غرق شده‌ام.» سه نفر مثل تندباد خزیدند توی کتابخانه‌ام. به ...
راز اشک‌های کریستالی
راز اشک‌های کریستالی
آواز فواره آب و گنجشک
آواز فواره آب و گنجشک
مرغی که مانند پنگوئن راه می‌رفت و قهقهه می‌زد
مرغی که مانند پنگوئن راه می‌رفت و قهقهه می‌زد من درباره همه جزئیات زندگی شاعر تحقیق کرده بودم و همه چیزش را می‌دانستم؛ اما این وضعیت آخر زندگی شاعر، در ذهنم روشن نبود و حرکات غیرعادی و حرف‌زدن‌اش با مرغ‌ها و گل و گیاه و درخت‌های باغچه حیاط‌اش در نظرم راز ناگشوده بود...
مشاهده تمام رمان های حسن اصغری
مجموعه‌ها