نمایش‌نامه

پری‌خوانی عشق و سنگ (مجموعه 3 نمایش‌نامه)

خدا شنید و لبخند زد و لبخند خدا آفتاب است که هرگز با زمین قهر نمی‌کند و هر آفتاب تازه یعنی جهانی تازه، ببین از چاه چه آورده‌ام؟ آخرین وصیت بزرگ‌مردی را... بخوان... صدای مرا در صحرا آواز ده. خواستم از چاه بیرون بیایم تا بخوانم. خواستم بیرون بیایم، اما نشد. تاریکی مرا به سوی خود کشید. گویی که آن مردان مرده، آن دخترکان و آن شهرهای ویران، مرا به سوی خود می‌خواندند. هر دم می‌مردم و جان از تنم نمی‌رفت. دست‌هایم به امید یافتن تکیه‌گاهی بیهوده هوا را چنگ می‌زد تا تو را یافتم. تو را با دست‌هایت شناختم.

سوره مهر
9786001751639
۱۳۹۰
۱۱۲ صفحه
۴۲۵ مشاهده
۰ نقل قول
دیگر رمان‌های چیستا یثربی
من آناکارنینا نیستم (داستان کوتاه)
من آناکارنینا نیستم (داستان کوتاه)
زنان مهتابی مرد آفتابی و 2 مرغ آخر عشق
زنان مهتابی مرد آفتابی و 2 مرغ آخر عشق شاهزاده: مرا رها کن، این‌گونه که چون سایه در تعقیب منی، همگان به من می‌خندند. زن: نه آقا... همگان به من می‌خندند! اما بگذارید بخندند... که این مردم اندوهگین و دل‌مرده را شاید، زهر خندی از تماشای عطش عاشقی، کمی به وجد آورد... مرا باکی نیست.
شعبده و طلسم
شعبده و طلسم
وقتی تو نباشی چرا 2 صندلی
وقتی تو نباشی چرا 2 صندلی خاطراتت را بگیر. لبخندت را پس نمی‌دهم؛ بگذار بگویند دزدی در روز روشن؟! می‌گویم: لبخندم را قصاص کنید و بگیرید! لبخندش را پس نمی‌دهم.
هتل عروس محاله که فکر کنید این طوری هم ممکنه بشه
هتل عروس محاله که فکر کنید این طوری هم ممکنه بشه
مشاهده تمام رمان های چیستا یثربی
مجموعه‌ها