رمان ایرانی

آسمان ارغوانی بود

پیش از رفتن، عماد گفت: آن اطلس ارغوانی را به من می‌دهی؟ می‌خواهم با نذر تو زندگی‌ام را آغاز کنم. آشر مکث کرد. چیزهای بسیاری را داده بود و خیلی چیزها را گرفته بود. دلیلی نداشت پارچه‌ ارغوانی را بخواهد برای خود نگه دارد. به خورجینش دست برد. پارچه ارغوانی را درآورد و آرام آن را به سوی عماد انداخت. بادی وزید و پارچه در آسمان باز شد. دم غروب آسمان ارغوانی شد.

مرکز
9789642131211
۱۳۹۴
۸۲ صفحه
۲۶۰ مشاهده
۰ نقل قول