رمان ایرانی

2 کوچه بالاتر

کنار پنجره ناهار می‌خورم. کلاغ پر می‌زند و می‌آید روی هره‌ی پنجره می‌نشیند. هیچ‌وقت آن‌قدر نزدیک نیامده بود. گوشت غذا را می‌گذارم کنار پنجره. با پرش‌های کوچک نزدیک‌تر می‌شود. گوشت را برمی‌دارد و عقب‌ می‌رود. با پایش گوشت را نگه می‌دارد و به آن نوک می‌زند. او گوشتش را می‌خورد و من پلوی بدون گوشتم را. میرزا آقا از توی حیاط با تعجب نگاهم می‌کند و می‌گوید: «جل‌الخالق، دوستی آدم با کلاغ؟!...» کلاغ از صدای میرزا آقا می‌ترسد، گوشت را رها می‌کند و می‌پرد بالای شاخه، بعد هم لب دیوار. سرش را کج می‌کند، نگاهش غمگین است. نگاه تمام کلاغ‌ها غمگین است. انگار می‌دانند دوستی‌ آدم با کلاغ نمی‌شود.

9786001822001
۱۳۹۵
۲۶۸ صفحه
۷۵ مشاهده
۰ نقل قول