رمان خارجی

مردی به نام اوه (پالتویی)

(a man called ove)

مردی به نام اوه، اولین رمان فردریک بکمن (نویسنده سوئدی)، شاهکارهای است که طیف وسیعی از خوانندگان را در سراسر دنیا غافل‌گیر کرده است و لذت مطالعه رمانی درجه یک و دوست‌داشتنی را برایشان به ارمغان آورده است. این کتاب تاکنون به بیش از سی زبان دنیا ترجمه شده و میلیون‌ها نسخه از آن به فروش رسیده است. محبوبیت مردی به نام اوه چنان است که مجله آلمانی اشپیگل درباره آن نوشته است: «کسی که از این رمان خوشش نیاید بهتر است هیچ کتابی نخواند!» بکمن در این رمان تراژیک ـ کمیک احساس‌هایی مثل عشق و نفرت را به زیبایی به تصویر می‌کشد و انسان‌ها و جامعه مدرن را در لفاف طنزی شیرین و جذاب نقد می‌کند.

نون
9786008740032
۱۳۹۶
۳۹۶ صفحه
۱۷۲ مشاهده
۰ نقل قول
نسخه‌های دیگر
دیگر رمان‌های فردریک بکمن
مردی به نام اوه
مردی به نام اوه همه چیزی که به آن نیاز دارید، اوه است. در نگاه اول، می‌شود گفت اوه، بداخلاق‌ترین مردی‌ست که در زندگی‌تان با آن مواجه شده‌اید. آدمی خسیس با اصولی که اصلا از آن‌ها کوتاه نمی‌آید، برنامه‌های روزانه دقیق و خشک، و بی‌اعصاب. آدم‌ها فکر می‌کنند اوه آدم تلخی‌ست، و او فکر می‌کند که بین یک مشت آدم احمق گیر افتاده است. ...
مردی به نام اوه
مردی به نام اوه مردم می‌گفتند او تلخ است. شاید راست می‌گفتند. هیچ‌وقت عکس‌العمل خاصی در برابر این حرف نشان نداده بود. مردم اغلب او را ضد اجتماع می‌دانستند. اوه فکر کرد این یعنی او بیش ازحد به مردم اشتیاق ندارد. و در این مورد، با بقیه کاملا موافق بود. کاری به کار دیگران نداشت. در افکار خودش غرق بود. برای همسرش یک قفسه کتاب ...
شهر خرس (پالتویی)
شهر خرس (پالتویی) موضوع این کتاب هاکی است. ـ ورزش محبوب خرس‌ها ـ اما شهر خرس و ساکنان آن در دل جنگل دغدغه‌های دیگری هم دارند. امیدها و رویاهای آن‌ها به بازوهای بازیکنان تیم هاکی گره خورده، اما ماجرایی که برای یکی از این بازیکنان و دختری جوان پیش می‌آید اتفاق‌های دیگری را رقم می‌زند... داستان این شهر کوچک داستان تمام جهان است. ...
شهر خرس‌ها
شهر خرس‌ها کشف و پرورش یک بازیکن حقیقتا با استعداد، درست مثل دیدن درخت گیلاسی پر شکوفه در یک باغ یخ‌زده است و شهر در ژرفای آن زمستان طولانی بوی بهار می‌داد. درختان گیلاس همیشه بوی درخت گیلاس می‌دهند، اما پول بوی هیچ‌چیزی نمی‌دهد. شاید نفرت از عشق ساده‌تر باشد، اما او از عشق و نفرت گذشت و سرانجام پیروز شد. "با ...
می‌خواهم سهمم را ببخشم
می‌خواهم سهمم را ببخشم دیشب مرگ را کنار ماشین له شده‌ام، درست بعد از تصادف ملاقات کردم. همه جا پر از خون بود، خون من. زن با همان ژاکت خاکستری کنارم ایستاده بود. با تردید نگاهم کرد و گفت: "قرار نبود این جا باشی!" از او می‌ترسیدم چون من یک برنده هستم، کسی که همیشه نجات پیدا می‌کند. و همه برنده‌ها همیشه از مرگ ...
مشاهده تمام رمان های فردریک بکمن
مجموعه‌ها