رمان ایرانی

راز رخشید برملا شد

ابهامات و آنچه در دل و ذهن و چشمان رخشید نهفته بود، باعث شده بود که این‌گونه توی سرم جولان دهد. من داشتم به او فکر می‌کردم چون می‌خواستم کشفش کنم نه تصاحب! از طرفی هم، ته دلم نمی‌خواستم تمام زوایای ذهنی و رفتاری‌اش برایم روشن شود. احساس می‌کردم رخشید مانند کتابی‌ست که هر بار بخوانمش، چیز جدیدی دستگیرم می‌شود. مانند فیلمی که هر بار ببینمش نکته تازه‌ای از آن خواهم یافت. مانند یک موسیقی عمیق ک هر بار گوش کنم یک نت بکر از آن کشف خواهم کرد. دلم می‌خواست مداوم ببینمش، بخوانمش، به اصوات آهنگینی که توی وجودش جریان داشت گوش کنم تا هر بار چیزی از درونش بیابم که خودش هم از آن بی‌خبر است.

نیماژ
9786003675339
۱۹۲ صفحه
۲۶ مشاهده
۰ نقل قول
دیگر رمان‌های علی سلطانی
چیزهایی هست که نمی‌دانی
چیزهایی هست که نمی‌دانی باید بگویم از آن‌جایی که دغدغه‌های دیروز آدم با امروز و فردا یکسان و یک شکل نیست، چیزهایی هست که نمی‌دانی را منتصب به تجربه‌ها و دیده‌ها و شنیده‌های نوجوانی و قسمتی از جوانی‌ام می‌دانم که در این دوران هر کجا دلم نخواست و نتوانستم حرف بزنم، نوشتم‌اش این که آدم دلش نخواهد با کسی حرف بزند، خودش مملو از ...
افق در آوای پرندگان زرد
افق در آوای پرندگان زرد حالا مجبورم هر روز سرمه‌دون زنمو بذارم تو جیبم تا وقتی که برمی‌گردم پشت در خونه دور چشمامو سرمه بکشم. می‌دونی اون روزا اونقدر پایین می‌موندم و زغال می‌کندم که گرد زغال دور تا دور چشمامو می‌گرفت که هرکی می‌دید می‌پرسید چشماتو سرمه کشیدی؟
مشاهده تمام رمان های علی سلطانی
مجموعه‌ها