مجموعه داستان ایرانی

برگ هیچ درختی

«من آدم بی‌شرفی هستم. این را عمه کوکب گفته. و عمه کوکب هیچ‌وقت حرف بی‌ربطی نمی‌زند. خودم زنگ زده و خبرش کرده بودم. با وانت‌بار لکنته‌ای آمده بود. لابد اول رفته بود دادستانی و پول گلوله‌ها را پرداخته بود که دژبانی اجازه داده بود بیاید توی پادگان.»...

نیماژ
9786003675247
۸۰ صفحه
۱۰ مشاهده
۰ نقل قول
دیگر رمان‌های صمد طاهری
سنگ و سپر (17 داستان از 1358 تا 1369) مجموعه داستان
سنگ و سپر (17 داستان از 1358 تا 1369) مجموعه داستان صمد طاهری: ... سر خیابان که رسیدم پاسبان‌ها را دیدم. پنج شش نفر بودند و جلو بازار قدم می‌زدند. همه‌شان رولور بسته بودند. دوتاشان گمپل و بقیه دراز و دیلاق بودند و سبیل‌های چخماقی‌شان را روبه‌بالا تابانده بودند. توی همین دیلاق‌ها هم فقط یکی‌شان قدش تا گوش‌های ماهر می‌رسد. جلو جلو طبق عمو ناصر که رسیدم خواستم ماجرا را بپرسم. ...
مشاهده تمام رمان های صمد طاهری
مجموعه‌ها