ببینم نبض‌تان می‌زند

نویسنده: امین فقیری

ناشر: چشمه

سال نشر: 1388

تعداد صفحه: 120

شب یا کوتاه کوتاه است یا طولانی. حد وسط ندارد. هم‌چنان که دردها از تاریکی استفاده می‌کنند و بر سر آدم هوار می‌شوند، عشق هم خروار خروار بر سر ْآدم می‌ریزد. صبح، زمان جدایی، اندوه سمجی روی گونه‌ها، درون چشم‌ها خوابیده بود. حزنش را می‌شد لمس کرد. از هر فرصتی برای نگاه کردن به من استفاده می‌کرد. کم‌کم می‌ترسیدم. معنای این چیزها را نمی‌فهمیدم. حالت چشم‌ها میل شدیدی به گریه داشت.