باید بروم
نویسنده: محمدهاشم اکبریانی
ناشر: چشمه
سال نشر: 1389
تعداد صفحه: 128
امتیاز ناولر: 4.5 از 1 رای
داستان من داستان مردی است که باید برود. این را من گفتم، به خودم گفتم. کنار دیوار سیمانی بود که گفتم، شکاف داشت. هوا داغ بود. مارمولکها در شکافها بودند. عفریته خندید. نه، قهقهه زد. گفتم: بس کن کثافت. ولی قهقهه زد. بلندتر قهقهه زد. مارمولکها ناگهان تکان خوردند، ترسیدند. و من رفتم. و عفریته باز هم قهقهه زد.