باید بروم
۳.۱ از ۵ · ۱ رأی۱۲۸ صفحه
- نوشته محمدهاشم اکبریانی
- ناشر چشمه
امتیاز ندادهاید
داستان من داستان مردی است که باید برود. این را من گفتم، به خودم گفتم. کنار دیوار سیمانی بود که گفتم، شکاف داشت. هوا داغ بود. مارمولکها در شکافها بودند. عفریته خندید. نه، قهقهه زد. گفتم: بس کن کثافت. ولی قهقهه زد. بلندتر قهقهه زد. مارمولکها ناگهان تکان خوردند، ترسیدند. و من رفتم. و عفریته باز هم قهقهه زد.
- تعداد صفحه
- ۱۲۸
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۳۶۲۶۱۴۳
- سال نشر
- ۱۳۸۹
نقل قولها و فعالیتها
هنوز نقلقولی ثبت نشده است.
هنوز نظری ثبت نشده است.