گداها همیشه با ما هستند
نویسنده: توبیاس وولف
مترجم: منیر شاخساری
ناشر: چشمه
سال نشر: 1388
تعداد صفحه: 152
در راه بازگشت به هتل پدرلئو از پشت شیشه تاکسی جمعیت را تماشا میکرد. گروهی ملوان رد میشدند، آنکه جلوی بقیه راه میرفت سکههایی را از روی شانهاش پرت میکرد و بقیه میپریدند تا برشان دارند. تابلوها برق میزدند. صورت آدمها در انعکاس نور چراغها ضربان پیدا کرده بود. پدرلئو خم شد جلو و پرسید: شنیدم که سالی صد تا قتل تو این شهر اتفاق میافته، حقیقت داره؟ راننده تاکسی گفت: فکر کنم همینطور باشه، این شهر دردسرهای خودش رو داره، درسته. ولی بوتیکا خیلی بدتره، الان اونجا یه برف اومده تازه باز هم قراره بیاد.