سانتاماریا
نویسنده: مهدی شجاعی
ناشر: کتاب نیستان
سال نشر: 1390
تعداد صفحه: 416
بلند بود و چهار شانه. از در که تو میآمد تمام روشنی را میگرفت. چشمهای سیاه و نافذش که در زیر ابروهای کشیدهاش کمین گرفته بود، دلها را میلرزاند. قضیه شکارها و قهرمانیهایش بر سر همه زبانها بود. یادم هست، توی محل کسی جرات نمیکرد به من چپ نگاه کند. حتی بچههای محل که با هم بازی میکردیم به حرمت بابام، هوای مرا داشتند. نه فکر کنید که بابام متکبر و مغررو بود، نه، اتفاقا...