لباس آبی روی بند رخت

نویسنده: ژیلا تقی‌زاده

ناشر: نی

سال نشر: 1388

تعداد صفحه: 80

اول من شهلا رو دیدم. نه، اول کاظم. یعنی اول من،‌ ولی چون کاظم اول گفت، بعدش بعد هر چی من می‌گفتم دنگی می‌زد تو سرم می‌گفت: ((غلط کردی.)) ولی خدا که می‌دونه که اول من دیدمش، خودمم تو دلم می‌دونم. تازه‌شم آدم که از دست داداشش ناراحت نمی‌شه. آخه من و کاظم دو قلوییم. اول من دنیا اومدم. اون‌وقت یه قلو بودم. بعدش دو دقه شده،‌ بعد شده پنج دقه، ده دقه که شده مث این‌که مامانم داشته می‌مرده،‌ بابام نذر کرده اگه نمیرن، یعنی مامان و کاظم، اون‌موقع که اسم نداشته، بابام نذر کرده اسمشو بذاره کاظم. این شده که من کامبیزم ولی کاظم کاظمه.