تهران کوچه اشباح

۳.۵ از ۵ · ۷ رأی۱۲۰ صفحه
امتیاز نداده‌اید

کیف سیاه‌رنگ را گذاشت روی زانویم. بعی بی آنکه نگاهم کند، گفت اتفاق وحشتناکی برایش افتاده است. گفت همه‌اش توی همین کیف است و از ماشین پیاده شد. هنوز در را نبسته بود که سرم را خم کردم و گفتم: می‌تونم اسم تونو بپرسم؟ سرش را خم کرد و خیلی آهسته گفت: دراکولا.

تعداد صفحه
۱۲۰
شابک
۹۷۸۹۶۴۳۶۹۵۱۴۹
سال نشر
۱۳۹۰
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها
هنوز نقل‌قولی ثبت نشده است.