تهران کوچه اشباح
نویسنده: سیامک گلشیری
ناشر: افق
سال نشر: 1390
تعداد صفحه: 120
امتیاز ناولر: 3.4 از 7 رای
کیف سیاهرنگ را گذاشت روی زانویم. بعی بی آنکه نگاهم کند، گفت اتفاق وحشتناکی برایش افتاده است. گفت همهاش توی همین کیف است و از ماشین پیاده شد. هنوز در را نبسته بود که سرم را خم کردم و گفتم: میتونم اسم تونو بپرسم؟ سرش را خم کرد و خیلی آهسته گفت: دراکولا.