آدمها
نویسنده: احمد غلامی
ناشر: ثالث
سال نشر: 1391
تعداد صفحه: 252
امتیاز ناولر: 3.3 از 2 رای
ما آدمهای بیچارهای بودیم و ستوان مکری بیچارهتر از ما. درست است که لیسانس وظیفه بود و فرمانده ما اما کسی او را به رسمیت نمیشناخت و همه به او میگفتند:«ستوان سوتی.» این حرف معنیاش این بود که درجههای ستوان مکری را جدی نگیرید. ما بیچاره بودیم چون عدل شده بودیم سرباز پیاده و ستوان مکری بیچارهتر بود چون شده بود فرمانده ما. اما بیچارگی او همینجا تمام نمیشد...