از خواب می‌ترسیم

نویسنده: هادی خورشاهیان

ناشر: آموت

سال نشر: 1389

تعداد صفحه: 112

نفس نفس می‌زدم و تپه را می‌رفتم بالا. از وقتی مرده بود سنگین‌تر شده بود انگار. تا وسط جنگل دوام آورد، اما آنقدر خون از بدنش روی برگ‌ها ریخت که دیگر توان نفس کشیدن هم نداشت. جنگل که تمام شد فهمیدم تمام کرده است. اما نمی‌توانستم جنازه‌اش را بگذارم خرس‌ها و گرگ بخورند. زنده که بود به خون هم تشنه بودیم، اما حالا دستش از دنیا کوتاه بود. جنازه‌اش را می‌بردم زن و بچه‌اش یک عمر چشم انتظارش نباشند. حتما می‌گفتند خودم زده‌ام کشته‌امش ولی بالاخره ثابت می‌کردم من تیر نینداخته‌ام.