رویای تبت

۳.۴ از ۵ · ۳۸ رأی۱۸۰ صفحه۲۵ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

امشب همان شب بود شیوا. حالا می‌فهمم آن روز از آمدن چنین شبی واهمه داشتی و من آن را به خونسردی و بی‌اعتنایی‌ات نسبت می‌دادم. همیشه فکر می‌کردم آمادگی روبرو شدن با واقعیت را داری. می‌گفتی اگر نادیده‌اش بگیری باید تاوان بدهی. روی حرفت با من بود. نمی‌توانستم واقع‌بین باشم. خیالاتی بودم. هنوز به دروغ بودن چیزی که پیش آمده بود امید داشتم. هر لحظه ممکن بود مهرداد پیدایش بشود و بگوید همه چیز یک شوخی بود. یک شوخی بامزه.

تعداد صفحه
۱۸۰
شابک
۹۷۸۹۶۴۳۰۵۸۲۴۱
سال نشر
۱۳۹۰
تعداد نقل قول
۲۵
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۲۵ نقل قول

بعضی وقت‌ها فکر می‌کردم سکوتش نه یک حالت که یک مکان بود و او مثل یک زندانی با پای خودش به سلول انفرادی سکوتش می‌رفت و در را پشت سرش می‌بست. نمی‌شد آن تو رفت.

فکر می‌کردم آدم‌ها همانطور که آمده اند، می‌روند. نمی‌دانستم که نمی‌روند. می‌مانند. ردشان می‌ماند حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند.

اگر دروغ هایی مثل سعادت و خوشبختی و این حرف‌ها را کنار بگذاری تازه می‌توانی لحظه‌های باارزش زندگی را بشناسی.

حالا می‌فهمم که روشن‎‌ترین کلمات بدون توجه و تأیید، آواهایی سرگردان و بی‌معنی‌اند.

وقتی آدم به چیزی که می‌خواهد نمی‌رسد، زیاد دور نمی‌رود. همان حوالی پرسه می‌زدن و به آشناترین چیز نزدیک به او، شبیه او چنگ می‌زند.