امتیاز نداده‌اید

وقتی به خودم می‌آیم کنار جسمم نشسته‌ام، با چشم‌های باز‌... جسدم خیره به باغ نگاه می‌کند و من رها شده‌ام، هر چند هنوز پاهایم روی زمین است. چقدر صورتم زجر کشیده و تکیده به نظر می‌رسد! ... چقدر عذاب کشیده‌ام‌... انگار به کس دیگری نگاه می‌کنم که تنهایی و بزرگی‌اش دلم را می‌لرزاند. بعد از ده روز برای اولین بار دهان باز می‌کنم و با جسدم حرف می‌زنم: "حالا دیگر همه چیز خوب و دوست‌داشتنی است؛ شایسته‌ی تو‌... تنهایت نمی‌گذارم تا یکی بیاید و تو را به او بسپارم‌..." هیچ نمی‌گوید. دیگر هرگز نخواهد توانست کلمه‌ای بر زبان بیاورد، مانند این ده روز که لب از لب باز نکرد‌...

تعداد صفحه
۸۰
شابک
۹۷۸۹۶۴۸۶۷۳۷۹۱
سال نشر
۱۳۸۹
تعداد نقل قول
۱
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۱ نقل قول

در یک یخچال هستم. من هم مانند آنچه در اطرافم می‌بینم درحال یخ زدنم، مثل گوشت قرمز، ماهی، سبزیجات سرخ شده. نمی‌فهمم اینجا چه می‌کنم، اصلا چطور توانسته اند مرا در یک فریزر به این کوچکی جای بدهند؟ دست و پایم به هم چسبیده و نمی‌توانم تکانشان بدهم، اما اگر حرکت نکنم، اینجا قندیل خواهم بست. به زحمت روی پاهای به هم چسبیده ام می‌ایستم و خودم را به در استیل یخچال می‌رسانم. یک مرغ لاغر، پر کنده و بدون سر روبرویم ایستاده و مثل من بالا و پایین می‌پرد. مثل من! … مگر می‌شود مرغی در یک صفحه استیل فرو برود؟! پناه بر خدا! … خودم هستم. تبدیل به یک مرغ شده ام! … یک مرغ بی سر، پر کنده، زشت… می‌خواهم از ترس فریاد بزنم، اما من که سر ندارم! یعنی از دهان و زبان هم خبری نیست. کنار سایر مواد می‌افتم و از سرما می‌لرزم.