قطار به ‌موقع رسید

نویسنده: هاینریش بل

مترجم: کیکاوس جهانداری

ناشر: چشمه

سال نشر: 1390

تعداد صفحه: 168

امتیاز ناولر: 3.3 از 3 رای

اولینا با صدایی آهسته شروع به صحبت می‌کند: لازم نیست بگویم که... اگر نمردی هرگز نباید این راز را به کسی بگویی. خودم می‌دانم. من مجبور شده‌ام به خدا و همه‌ی مقدسین و لهستان، وطن خودمان قسم بخورم که از این بابت به هیچ کس نگویم، ولی وقتی آن را با تو در میان می‌گذارم درست مثل این است که آن را به خودم گفته باشم و همان‌طور که نمی‌توانم چیزی را از خودم پنهان کنم، از تو هم هیچ چیز را نمی‌توانم پنهان کنم. از جا بلند می‌شود و آب جوشان را بسیار آهسته و با ملایمت و مراقبت تمام در قوری کوچکی می‌ریزد. در این بین هم هر وقت مکث کوچکی می‌کند، قبل از این که آب را باز جرعه جرعه بریزد به آندره آس لبخندی می‌زند و حالاست که آندره آس متوجه می‌شود او هم گریه کرده است. آن وقت اولینا در فنجان‌هایی که کنار زیر سیگاری قرار دارد قهوه می‌ریزد.