- نوشته هوشنگ مرادی کرمانی
- ناشر معین
مار آرام آرام روی تیره پشتم میخزد و بالا میآید. هیچ کاری نمیتوانم بکنم. هیچ کاری نمیکنم. تسلیمم. مار روی شانههام میخزد. آهسته آهسته، یواش یواش، تن لیزش را بالا میکشد. سر مثلثیاش را روی مهره گردنم میگذارد. یکهو داد میکشم. داد میکشم. کسی تکانم میدهد. چشم باز میکنم. دهها چشم میبینم. چشمها و صورتهای کوچک و لاغر.
- تعداد صفحه
- ۳۴۸
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۱۱۴۵۱۵۸
- سال نشر
- ۱۳۹۰
نقل قولها و فعالیتها
مش ربابه پیش دعانویسی میرود که گوشه ی میدان بساط دارد. دو تا دعا میگیرد٬ یکی برای پدرم که حالش بهتر شود و یکی هم برای من که به هر چیزی پیله میکنم٬ هر کاغذ پارهای که کنار کوچه و خیابان است برمی دارم و میخوانم. میخواهد این چیزها از کلهام بپرد تا مثل پدرم نشوم. عقیده دارد هر کس سر و کارش با کتاب بیفتد یا دیوانه میشود و یا از دین خارج میشود
شما که غریبه نیستید. خسته شدم. نه٬ خسته نشدم. ادای خستهها را در میآورم اگر دوباره به دنیا بیایم کوهنورد میشوم! چه کیفی دارد کوه
