سووشون
- نوشته سیمین دانشور
- ناشر خوارزمی
صدای شیهه سحر از باغ آمد. زری میدانست که خسرو پیش از مدرسه رفتن به طویله سر خواهد زد. سحر را به باغ خواهد آورد و در باغ رها خواهد کرد. خانکاکا به صدای شیهه سحر پا شد و پشت پنجرهی تالار رفت و به باغ نگاه کرد و گفت:«عجب قشنگ شده، حیوان مثل طلا میدرخشد! چه غلتی روی علفهای سرد میزند! نگاه کن پاشد ایستاد. چشمهای دور از هم، پیشانی پهن. گوشهایش را که به جلو میآورد. یال زردش ـ دمش را بالا گرفته. سرش را هم بالا گرفته. تقلید مادرش را درمیآورد.»
- تعداد صفحه
- ۳۱۰
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۴۸۷۰۰۵۷
- سال نشر
- ۱۳۸۹
- تعداد نقل قول
- ۳
نقل قولها و فعالیتها
۳ نقل قول
زن لخت که میشد چراغ را خاموش کرد. نمیخواست باز یوسف نقشه جغرافیا را بهقول خودش روی شکمش ببیند. هر چند یوسف همیشه جای بخیهها را میبوسید و میگفت: « برای من است که این رنجها را کشیدهای. »
آدم با کسی در زندگیهای قبلی دمخور بوده، بعد از او جدا شده. هی به دنیا میآید تا او را پیدا کند. فراق میکشد و انتظار میکشد، وقتی پیدایش کرد و شناختش مگر میتواند ولش کند؟
بعضی آدمها عین یک گل نایاب هستند، دیگران به جلوهشان حسد میبرند. خیال میکنند این گل نایاب تمام نیروی زمین را میگیرد. تمام درخشش آفتاب وتری هوا را میبلعد و جا را برای آنها تنگ کرده، برای آنها آفتاب و اکسیژن باقی نگذاشته. به او حسد میبرند و دلشان میخواهد وجود نداشته باشد. یا عین ما باش یا اصلا نباش
عالی. فضاسازی فوق العاده
دوبا خوندمش. در نوبت دور سومه.
هنوز هم این کتاب عالی ست.

