شبهای روشن
Bely nochi
- نوشته فئودور داستایوفسکی
- ترجمه سروش حبیبی
- ناشر ماهی
کمی دورتر، زنی که به میلههای نرده تکیه داشت به آب تیره کانال خیره مانده بود. کلاه زرد رنگ زیبایی بر سر و شنل کوتاه و سیاه رنگی بر شانه داشت. با خود فکر کردم:‹‹ دختر جوانی است که مطمئنا موهای سیاهی دارد.›› ظاهرا صدای قدمهایم را نشنید. وقتی با نفس حبس شده و قلبی که به شدت میزد از کنارش رد شدم حرکتی نکرد. فکر کردم ‹‹ عجیب است، باید عمیقا در فکر باشد.›› و ناگهان از بیحرکتی او بر جای خود خشک شدم. گویا صدای گریه آرامی شنیدم. بله، درست بود. دختر گریه میکرد و همچنان اشک میریخت. خدای بزرگ!
- تعداد صفحه
- ۱۱۲
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۲۰۹۰۸۳۹
- سال نشر
- ۱۳۸۹
- تعداد نقل قول
- ۳۸
نقل قولها و فعالیتها
۳۸ نقل قول
من یه سال آزگار او را دوست داشتم و به خدا قسم که هیچ وقت هیچ وقت حتی تو فکرم هم با او ناراست نبودم. او با این کار تحقیر و مسخره ام کرد - باشه! اما اون به من ضربه زده عشقم را جریحه دار کرده. من… من دوستش ندارم. برای اینکه من فقط میتونم کسی رو دوست داشته باشم که سخاوتمند، فهیم و شریف باشه چون خودم این طور هستم و او لیاقت مرا نداره - خوب بذار اون هر جور میخواد باشه! اون خوب عمل کرد. اگر با رسیدن به او، ناامید میشدم وضع از این بدتر میشد. اگر او را آن طور که بود میشناختم… حالا دیگه همه چیز تمام شده! اما کی میدونه دوست مهربان من؟ انگشتانش را دور انگشتانم محکم کرد و ادامه داد کی میدونه؟ شاید این عشق من یک سراب بود. یک بازی خیال. شاید تمام این ماجرا بیهوده آغاز شد. چون هیچ وقت اجازه نداشتم از پیش مادر بزرگم پا فراتر بذارم. شاید این او نبود که من باید دوست میداشتم - شاید یکی دیگه رو، متفاوت با او که دلش برای من بسوزه باید دوست داشتم و… و… نه، بیا ولش کنیم، فراموشش کنیم.
چه ظالمانه از من دست کشید. چقدر غیرانسانی. اما چرا ؟ چرا ؟ حتماً تو نامهی من چیزی نبوده، اون نامه بیچاره. بوده؟ از فرط گریه میلرزید و دیگر ادامه نداد، وقتی نگاهش کردم قلبم فشرده شد. او دوباره شروع کرد: چه رفتار غیرانسانی و ظالمانه ای؛ یک خط ننوشت فقط یک خط! یا لااقل میتونست بنویسه که دیگه منو نمیخواد که از من منصرف شده؛ ولی در عرض سه روز هیچ کاری نکرد. چقدر براش آسونه که به یک دختر بیچاره بی دفاع که تنها گناهش عشقشه توهین کنه و ضربه بزنه! آه چقدر ظرف این سه روز عذاب کشیدم! اوه خدای من، خدای من! چطور یه نفر میتونه؟به خاطر خدا به من بگو، پیش خودت قضاوت کن، برای من توضیح بده. چون نمیتونم بفهمم -چطور کسی میتونه با دیگری این طور خشن و ظالمانه رفتار کنه که او با من کرده؟ حتی یک کلمه! حتی بی وجدانترین بی وجدانها رحمشون بیشتر از اینهاس.
من یه سال آزگار او را دوست داشتم و به خدا قسم که هیچ وقت هیچ وقت حتی تو فکرم هم با او ناراست نبودم او با این کار تحقیر و مسخره ام کرد - باشه! اما اون به من ضربه زده عشقم را جریحه دار کرده من… من دوستش ندارم برای اینکه من فقط میتونم کسی رو دوست داشته باشم که سخاوتمند فهیم و شریف باشه چون خودم این طور هستم و او لیاقت مرا نداره - خوب بذار اون هر جور میخواد باشه! اون خوب عمل کرد اگر با رسیدن به او ناامید میشدم وضع از این بدتر میشد. اگر او را آن طور که بود میشناختم… حالا دیگه همه چیز تمام شده! اما کی میدونه دوست مهربان من؟ انگشتانش را دور انگشتانم محکم کرد و ادامه داد کی میدونه؟ شاید این عشق من یک سراب بود یک بازی خیال شاید تمام این ماجرا بیهوده آغاز شد چون هیچ وقت اجازه نداشتم از پیش مادر بزرگم پا فراتر بذارم شاید این او نبود که من باید دوست میداشتم - شاید یکی دیگه رو، متفاوت با او که دلش برای من بسوزه باید دوست داشتم و… و… نه، بیا ولش کنیم فراموشش کنیم
چه ظالمانه از من دست کشید چقدر غیرانسانی اما چرا ؟ چرا ؟ حتماً تو نامه من چیزی نبوده، اون نامه بیچاره بوده؟ از فرط گریه میلرزید و دیگر ادامه نداد، وقتی نگاهش کردم قلبم فشرده شد. او دوباره شروع کرد چه رفتار غیرانسانی و ظالمانه ای؛ یک خط ننوشت فقط یک خط یا لااقل میتونست بنویسه که دیگه منو نمیخواد که از من منصرف شده؛ ولی در عرض سه روز هیچ کاری نکرد. چقدر براش آسونه که به یک دختر بیچاره بی دفاع که تنها گناهش عشقشه توهین کنه و ضربه بزنه! آه چقدر ظرف این سه روز عذاب کشیدم اوه خدای من خدای من! چطور یه نفر میتونه به خاطر خدا به من بگو، پیش خودت قضاوت کن برای من توضیح بده چون نمیتونم بفهمم -چطور کسی میتونه با دیگری این طور خشن و ظالمانه رفتار کنه که او با من کرده؟ حتی یک کلمه حتی بی وجدانترین بی وجدانها رحمشون بیشتر از اینهاس
بعضی وقتها رویا پردازی خیلی چیز خوبی است! ولی نه، شاید هم چیز خوبی نباشد! مخصوصا وقتی آدم خیلی فکرهای دیگر دارد که باید بکند.
همواره در نقد و توضیح شخصیتی داستایوفسکی از ذهن پرکار و بی توقف و پر آشوب او سخنها گفته شده ولی با خواندن این اثر به عمق این آشوب و عدم آرامش ذهنی نویسنده میتوان پی برد. مخصوصا آخر داستان که همواره سیاهی ذهنی داستایوفسکی خودش را به راحتی نشان میدهد.


