و حالا عصر است
۳.۲ از ۵۹۶ صفحه
- نوشته طیبه گوهری
- ناشر ثالث
امتیاز ندادهاید
‹‹بشین میرسونمت›› ‹‹نمیخواد، میخوام یه کم قدم بزنم سرم هوا بخوره.›› زن انگار چیزی نشنیده باشد بیتوجه راند. مرد بی آن که به زن نگاه کند به پیشرو نگاه کرد و گفت: ‹‹گفتم بکش کنار. میخوام پیاده شم.›› چیزی زیر مردمک چشمهای زن جوشید و داغ شد. ‹‹میخواستم بهت بگم به غیر از اون بند خیلیها، براتو به پلن که فقط به درد رد میخورن. همین!›› ‹‹همه ما گاهی پلیم، من، تو، همه این آدما...››
- تعداد صفحه
- ۹۶
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۳۸۰۶۱۳۲
- سال نشر
- ۱۳۸۸
نقل قولها و فعالیتها
هنوز نقلقولی ثبت نشده است.
هنوز نظری ثبت نشده است.