خاطرات پزشک جوان

نویسنده: میخاییل بولگاکف

مترجم: فهیمه توزنده‌جانی

ناشر: کتاب‌سرای تندیس

سال نشر: 1390

تعداد صفحه: 224

امتیاز ناولر: 4.5 از 1 رای

در سورتمه از جایم بلند شدم به اطراف نگاهی انداختم. صدای عجیب، غمگین و خشنی در جایی در تاریکی به گوش رسید و سپس به سرعت خاموش شد. نمی‌دانم چرا ناگهان احساس ناخوشایندی وجودم را فرا گرفت و یاد مباشر افتادم و اینکه اکنون در حالی که سرش را در در دستانش نگه داشته چقدر دلتنگ است. در امتداد دست راستم ناگهان لکه سیاهی را تشخیص دادم ناگهان لکه بزرگتر شد به اندازه یک گربه سیاه و سپس بزرگتر و بزرگتر. آتش‌نشان به من نگاهی انداخت، فکش به لرزه افتاده بود. پرسید: دیدید دکتر؟ آهی کشیدم، به خود می‌گفتم: «همه چیز رو براه می‌شود.»...