بهانه‌ای برای ماندن

نویسنده: حسن کریم‌پور

ناشر: آموت

سال نشر: 1389

تعداد صفحه: 344

پدرم یک مزرعه کوچک و یک باغ داشت که با همان زندگی ماها رو که دو برادر بودیم و سه خواهر، می‌گذروند. من از همان دوران نوجوانی دوست داشتم ناخدای کشتی بشم، چون اغلب در تابستان که مدرسه‌ها تعطیل می‌شد می‌رفتم چابهار، نزد داییم. از آنجا بود که به دریا علاقه‌مند شدم. کلاس ششم ابتدایی رو که تموم کردم داییم خدابیامرز منو گذاشت توی کشتی ناخدا خورشید. ناخدای معروفی بود که یک فیلم هم از زندگی او به نام ناخدا خورشید درست کردند. زندگی او نبود اما بد هم نساخته بودن. ناخدا در زمان جوونی یک دستش لابلای چرخ دنده‌های یک کشتی باری گیر کرده بود او فقط یک دست داشت که با همان یک دست چند نفر رو حریف بود و...