تمشک

۳.۵ از ۵ · ۱ رأی۵۶۸ صفحه
امتیاز نداده‌اید

در میان این افسران ستوانی جوان که صبح آن روز در اسب‌سواری از ما پیشی گرفته بود، حضور داشت. شخص بسیار جالبی بود: چشمانی رخشا داشت. زبانش کمی می‌گرفت. دل‌اش می خواست همه را ببوسد و به آن‌ها بگوید که چقدر دوست‌شان می‌دارد. طفلک بیچاره هنوز نمی فهمید که با این کار ممکن است مسخره جلوه کند و رک‌گویی و برخورد مهرآمیزش با همگان در آنان به جای دلبستگی حالت تمسخر پدید می‌آورد.

تعداد صفحه
۵۶۸
شابک
۹۷۸۹۶۴۲۲۸۰۱۳۱
سال نشر
۱۳۸۸
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها
هنوز نقل‌قولی ثبت نشده است.