لیلا

نویسنده: فریبا فیروزبخت

ناشر: حکایتی‌دگر

سال نشر: 1390

تعداد صفحه: 528

باید آتش درونم را با خنکای آب رود خاموش می‌کردم، که کردم. با اولین مشت آبی که به صورتم پاشیدم، خنک شدم. کمی که گذشت حالم بهتر شد. دیگر شوری اشک را در کنج لبم احساس نمی‌کردم اما از او، از نگاهش، از لبخندش و از کتابش متنفر شده بودم. از مادر و سیاوش هم لجم گرفته بود و تصمیم گرفتم با آن‌ها قهر کنم، ولی از دست خودم بیش از هر چیز و هر کس عصبانی بودم.