- نوشته سپیده شاملو
- ناشر مرکز
شب برام قصه سیاوش را میگفتی و من خوابم میبرد. اما قصه لیلی را نگفتی. قصه زندان را هم تعریف نکردی. میترسیدی تحمل نکنم؟ از این یار همبندت محمود هم چیزی نگفتی. تو نمیگفتی یا من اجازه نمیدادم بگویی؟ مستانه میگفت آنقدر برای محمود از لیلی گفته بودی که وقتی از زندان آزاد شده، پیش خانم جان برنگشته. یک راست رفته دنیال لیلی. برای من چرا نگفتی؟ شاید میترسیدی حسادت کنم و با لیلی تو در بیفتم؟ ولی علی، خودت قضاوت کن من آدم مطمئن تری بودم یا محمود برای از لیلی گفتن؟
- تعداد صفحه
- ۱۸۶
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۳۰۵۴۹۶۰
- سال نشر
- ۱۳۹۰
- تعداد نقل قول
- ۸
نقل قولها و فعالیتها
۸ نقل قول
روزها عکاسی میکردم. بعضیها میآمدند داد میزدند که از عکس راضی نیستند. خودشان بودند. نمیخواستند باشند. پشت دوربین مدام به خودم میگفتم بگذار ژست بگیرند. بگذار تظاهر کنند به آنچه نیستند. آن را میخواهند. آن لحظه را براشان ثبت کن. نمیتوانستم. انگار انگشتم نمیتوانست دگمه را فشار بدهد مگر در لحظه قطعی، که تظاهر نبود. در لحظه ای که آن چه میخواستند پنهان کنند،آشکار میشد.
رویا داشتم. دارم حتی. ولی آنها را در آسمان نمیخواهم. روی زمین میخواهم، لمس کردنی. نمیخواهم واقعیات را به رویا تبدیل کنم. میخواهم رویاهام رنگ واقعیت بگیرد.
به نظر من تو دیر باورترین آدم روی زمینی. برای همین هم عکاس شده ای. احتیاج داری همه چیز را ثابت کنی.
خیلی بعدتر فهمیدم فکرم در اختیار اوست. باور نمیکردم کسی بتواند بخشی از وجود من را در اختیار بگیرد. تا آن لحظه کسی نتوانسته بود واقعیتهای من را صاحب شود، چه برسد به تخیلم.
نمیتوانستم مثل او باشم. از طرف دیگر آنقدر طبیعی رفتار میکرد که نمیتوانستم مثل او نباشم.
من نمیتونم متن کتابها رو بخونم میشه کمک کنید بگید چطور باید از کتابها استفاده کنم ؟
