پلو خورش

نویسنده: هوشنگ مرادی کرمانی

ناشر: معین

سال نشر: 1390

تعداد صفحه: 160

امتیاز ناولر: 4.1 از 4 رای

هر کدام از بچه‌ها چیزی می‌خواست. خدمتگزار مدرسه رفت و از بقالی رو به روی مدرسه پنیر خرید و نان لواش آورد. چند تا از بچه‌ها گرسنه خوابشان برده بود. بیدارشان هم که کردند چیزی نخوردند. زانوهاشان را تا کردند توی شکمشان و خوابیدند. خانم غصه خورد. و کاری ازش برنمی‌آمد. خانم بچه‌های کوچک را نگاه کرد و تا صبح غصه خورد.