کافکا در کرانه
Kafka on the shore
- نوشته هاروکی موراکامی
- ترجمه مهدی غبرایی
- ناشر نیلوفر
کازوئو ایشیگورو معتقد است موراکامی در ادبیات ژاپن یکه و ممتاز است و آثار او رنگ سورئالیستی توام با مضحکهای عبث را دارد که مالیخولیا را در زندگی روزمره طبقه متوسط میکاود. او میافزاید:"با این حال وسوسهای درونمایهای نیز هست که به گذشته دور برمیگردد، و آن هم فانی بودن زندگی است. و او این موضوع را در حالی میپروراند که شخصیتهایش هنوز نسبتا جوانند. برخی به میانسالی رسیدهاند، اما درمییابند که نیروی جوانی از دست رفته است، بی آنکه ایشان خبردار شوند." بیتردید جانمایه بزرگ داستانهای موراکامی فقدان است، هرچند او از مشخص کردن منبع آن سرباز میزند. میگوید:"این راز است. راستش نمیدانم این حس فقدان از کجا میآید. شاید بگویید باشد، خیلی چیزها را به عمرم از دست دادهام. مثلا دارم پیر میشوم و روز به روز از عمرم میکاهد. مدام وقت و امکاناتم را از دست میدهم. جوانی و جنبوجوش رفته- یعنی به یک معنا همه چیز، گاه حیرانم که در پی چیستم. فضای اسرارآمیز خاص خودم را در درونم دارم. این فضای تاریکی است. این پایگاهی است که هنگام نوشتن پا به آن میگذارم. این در مخصوصی برای من است. اشیای این فضا شاید همان چیزهایی باشد که در راه از دستدادهام. نمیدانم. لابد این یک جور ماتم است."
- تعداد صفحه
- ۶۰۸
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۴۴۸۳۵۰۹
- سال نشر
- ۱۳۹۰
- تعداد نقل قول
- ۳۳
نقل قولها و فعالیتها
۳۳ نقل قول
اگه همه ی آدمها نابغه بودند، دنیا حسابی بهم میریخت؛ بعضیها باید کنار بایستند و مراقب اوضاع باشند.
داشتن چیزی که نماد آزادیه میتونه شخص رو خوشحالتر از رسیدن به اون آزادی کنه
خالی بودن مثل یه خونه خالیه. یه خونه خالی که قفل و بند نداره. هرکسی میتونه هروقت دلش خواست وارد بشه. همین منو بیشتر از هر چیز دیگه ای میترسونه.
چیزهایی که او میدانست در مقابل بی کرانی دنیا هیچ بود.
تا وقتی چیزی به اسم زمان وجود داره، هرکسی در نهایت آسیب میبینه و به چیز دیگه ای تبدیل میشه، این اتفاق همیشه میافته؛ دیر یا زود.
کتاب پر از توصیف جزئیات هست که شاید در جایی از داستان خسته کننده بشود. دو داستان موازی در حال اتفاق افتادن هستند که در نقطههایی با هم تلاقی پیدا میکنند، ولی حواشی بیهدف آنقدر زیاد بود که تمرکز خواننده از استعارههای مدنظر نویسنده، برای مرتبط کردن این دو داستان خیالی و واقعی به هم، پرت میشود. برخی قسمتهای داستان و همچنین سرنخهایی که خواننده درگیر آنها میشد و جنبه معماگونه داشتند، نهایتا انگار معنایی در داستان پیدا نمیکردند و اگر بخوام خوشبیانه ببینم شاید نویسنده در جایی از داستان با توصیفها و استعارهها سعی در حل آنها کرده بود. در نهایت میتونم بگم اگر با اسطورهها، فرهنگ و دنیای فانتزی ژاپنیها بیشتر آشنا بودم این کتاب برایم معنای بیشتری داشت و از زمانی که برای خواندنش گذاشتم خوشحالتر میبودم.











