داستان‌های رندا

نویسنده: زکریا تامر

مترجم: رحیم فروغی

ناشر: چشمه

سال نشر: 1390

تعداد صفحه: 68

مادر لبخند تلخی زد و یاد روزهایی افتاد که بچه بود .و مثل حالای دخترش حرف می‌زد. بعدها آن دختر بچه زنی شد که خم می‌شد و دست‌ها را می‌بوسید. دوست داشت رندا را بغل کند و به او بگوید: «هرگز دست کسی را نبوس.»