کوه مرا صدا زد

نویسنده: محمدرضا بایرامی

سال نشر: 1384

تعداد صفحه: 128

امتیاز ناولر: 3.5 از 1 رای

بازهم توده‌ای از برف، پایین می‌غلتید و به دیواره سرخ و سیاه پرتگاه می‌خورد و مثل آبی که از بلندی بریزد، از هم باز می‌شود و پاش پاش می‌شود و بعد. صدایی می‌آید و انگار چیزی می‌غرد و یا سنگی قل می‌خورد و می‌بینم که دیگر نزدیک است دیوانه بشوم. عمو اسحق کجایی؟ ...عمــ ... م...واسحاااق!کجایی؟ کجاااایی؟ صدا در صدا می‌پیچید و تکرار می‌شود و برمی‌گردد طرفم. انگار کوه است که دارد صدایم می‌زدند...