گربه‌ای که عاشق باران بود

نویسنده: هنینگ مانکل

مترجم: مهناز رعیتی

ناشر: هرمس

سال نشر: 1391

تعداد صفحه: 104

معمولا لوکاس خم می‌شد و در حالی که گربه غریبه را توازش می‌کرد می‌گفت: به او بگو که همه چیز خوب و روبراه است. تمام کسانی که لوکاس را می‌شناختند می‌دانستند که او گربه‌ها را خیلی دوست دارد. حتی اگر گربه‌ای زشت و بداخلاق هم بود، لوکاس خم می‌شد و نوازشش می‌کرد. حتی کسانی فکر می‌کردند لوکاس می‌تواند با گربه‌ها صحبت کند. ولی مسلم بود که او قادر به این کار نبود. موضوع فقط این بود که او نمی‌توانست شب را فراموش کند. لوکاس تا زمانی که زنده بود به شب فکر می‌کرد. او همیشه شب را در حال رفتن به سوی سرزمین پر رمز و راز و دل‌انگیز شهر بارانی می‌دید.