استادان زندگی و داستان‌های دیگر

۲۷۲ صفحه
امتیاز نداده‌اید

وقتی که او با عجله از اتاقم در رفت، من به کنار پنجره رفتم، دستم را که هنوز از مشتی که به جمجمه‌اش زده بودم درد می‌کرد و گرم بود روی شیشه گذاشتم تا خنک بشود. او زیر پنجره‌ام ایستاده بود و به من اشاره می‌کرد. پنجره را گشودم و پرسیدم: ـ دیگر چه میل دارید؟

تعداد صفحه
۲۷۲
شابک
۹۷۸۹۶۴۳۵۱۷۹۵۳
سال نشر
۱۳۹۲
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها
هنوز نقل‌قولی ثبت نشده است.