برهای در پوست گرگ
نویسنده: رفیق شامی
مترجم: بیژن شکرریز
ناشر: تجربه
سال نشر: 1383
تعداد صفحه: 24
گرگهای دیگر هم بیدار شدند. گرگ پیر جای هیلو را نشاناش داد و گفت:«اینجا میخوابی. بیاجازه من هم قدم از قدم بر نمیداری.» هیلو سرش را پایین انداخت و روی زمین دراز کشید. جوانترین گرگ بلند گفت:«من فکر میکنم یه چیزیش میشه.»