بی‌گناهم بیا

۴.۳ از ۵ · ۷ رأی۵۶۸ صفحه۲ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

... غرق در افکارم به سمت غروب، سمتی که همیشه پدربزرگ‌ها آن قسمت باغ می‌نشستند، می‌رفتم. روزگار چه بی‌رحمانه ما را از هم جدا کرد. هر دو بی‌گناه! با این تفاوت که من می‌دانم او بی‌گناه نیست، ولی او نه. نمی‌دانم چرا دلم می‌خواهد در خلوتش مرا بی‌گناه بداند. شاید به این خاطر است که عاشق بوده و هستم و می‌خواهم حرمت عشقم، مرا بی‌گناه ببیند. فرزین اگر عاشقم بود، هم دیگر نیست، این عشق بازی خورده احترامی برایم نگذاشته...

تعداد صفحه
۵۶۸
شابک
۹۷۸۶۰۰۵۸۷۳۰۶۱
سال نشر
۱۳۹۲
تعداد نقل قول
۲
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۲ نقل قول

رفتنمان هم چقدرفرق داشت: چقدرهم بی خبروغریبانه رفت! اوازایران ومن از زندگی…

…همه شروع کردندبه تسلیت گفتن: _تسلیت میگم. _غم آخرتون باشه. _نه! بارآخرتون باشه. _علیرضا! این چه حرفیه می‌زنی؟_خب « عموغم آخریه رسم جاافتاده بده. یعنی بعدی خودآقای دکتره زبونم لال! بارآخربهتره. یعنی دیگه غم نباشه. _خب چی می‌شدبگی دیگه غم نباشه؟الاتواین وضع به ناچاربایدبخندونی آدم رو؟شرمنده آقای دکتر! مابه سختی» امااوراحت باچهره خندانش زل زده بودبه صورت شرمنده وباحال علی…